تبلیغات
ایران سرزمین مهر بیکران - ساعت ویژه
 
ایران سرزمین مهر بیکران
دانش اگر در ثریا هم باشد، مردانی از سرزمین پارس بدان دست خواهند یافت
درباره وبلاگ


به وبلاگ من خوش آمدید،
امیدوارم لحظات خوبی را در این وبلاگ داشته باشید.
لطفا در مورد مطالب نظر بدهید.
( حسین محمدی )

مدیر وبلاگ : حسین محمدی



نظرسنجی
نظر شما در مورد این وبلاگ چیست؟







مردی دیروقت، خسته از کار به خانه برگشت. دم در پسر پنج ساله‌اش را دید که در انتظار او بود.

- سلام بابا! یک سئوال از شما بپرسم؟
- بله حتماً. چه سئوالی؟

- بابا! شما برای هرساعت کار چقدر پول می‌گیرید؟
مرد با ناراحتی پاسخ داد: این به تو ارتباطی ندارد. چرا چنین سئوالی می‌کنی؟

- فقط می‌خواهم بدانم.
- اگر باید بدانی، بسیار خوب می‌گویم: ۲۰ دلار

پسر کوچک در حالی که سرش پائین بود آه کشید. بعد به مرد نگاه کرد و گفت: می‌شود ۱۰ دلار به من قرض بدهید؟
مرد عصبانی شد و گفت: اگر دلیلت برای پرسیدن این سئوال، فقط این بود که پولی برای خریدن یک اسباب بازی مزخرف از من بگیری کاملا در اشتباهی، سریع به اطاقت برگرد و برو فکر کن که چرا اینقدر خودخواه هستی. من هر روز سخت کار میکنم و برای چنین رفتارهای کودکانه وقت ندارم.

پسر کوچک آرام به اتاقش رفت و در را بست.
مرد نشست و باز هم عصبانی‌تر شد: چطور به خودش اجازه می‌دهد فقط برای گرفتن پول ازمن چنین سئوالاتی کند؟

بعد از حدود یک ساعت مرد آرام‌تر شد و فکر کرد که شاید با پسر کوچکش خیلی تند و خشن رفتار کرده است. شاید واقعا چیزی بوده که او برای خریدنش ۱۰ دلار نیاز داشته است. به خصوص اینکه خیلی کم پیش می‌آمد پسرک از پدرش درخواست پول کند.

مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.

- خوابی پسرم؟
- نه پدر، بیدارم.

- من فکر کردم شاید با تو خشن رفتار کرده‌ام. امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتی‌هایم را سر تو خالی کردم. بیا این ۱۰ دلاری که خواسته بودی.

پسر کوچولو نشست، خندید و فریاد زد: متشکرم بابا! بعد دستش را زیر بالشش برد و از آن زیر چند اسکناس مچاله شده در آورد. مرد وقتی دید پسر کوچولو خودش هم پول داشته، دوباره عصبانی شد و با ناراحتی گفت: با اینکه خودت پول داشتی، چرا دوباره درخواست پول کردی؟

پسر کوچولو پاسخ داد: برای اینکه پولم کافی نبود، ولی من حالا ۲۰ دلار دارم. آیا می‌توانم یک ساعت از کار شما را بخرم تا فردا زود‌تر به خانه بیایید؟ من شام خوردن با شما را خیلی دوست دارم...




نوع مطلب : شعر ، متن ، داستان، 
برچسب ها : یک ساعت کار، پسر و پدر، پسرک، داستانک، داستان،
لینک های مرتبط :
جمعه 1391/10/15 17:05
عالی بود
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
 
 
بالای صفحه
 
Online User