تبلیغات
ایران سرزمین مهر بیکران - داداشی
 
ایران سرزمین مهر بیکران
دانش اگر در ثریا هم باشد، مردانی از سرزمین پارس بدان دست خواهند یافت
درباره وبلاگ


به وبلاگ من خوش آمدید،
امیدوارم لحظات خوبی را در این وبلاگ داشته باشید.
لطفا در مورد مطالب نظر بدهید.
( حسین محمدی )

مدیر وبلاگ : حسین محمدی



نظرسنجی
نظر شما در مورد این وبلاگ چیست؟







جمعه 1391/10/15
وقتی سرکلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو «داداشی» صدا می‌کرد. به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می‌کردم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون توجهی به این مساله نمی‌کرد. آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست. من جزومو بهش دادم. بهم گفت: «متشکرم» و گونه من رو بوسید. می‌خوام بهش بگم، می‌خوام که بدونه، من نمی‌خوام فقط «داداشی» باشم. من عاشقشم. اما... من خیلی خجالتی هستم... علتش رو نمی‌دونم. تلفن زنگ زد. خودش بود. گریه می‌کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمی‌خواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو می‌کردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از ۲ ساعت دیدن فیلم و خوردن ۳ بسته چیپس، خواست بره که بخوابه، به من نگاه کرد و گفت: «متشکرم » و گونه من رو بوسید.
می‌خوام بهش بگم، می‌خوام که بدونه، من نمی‌خوام فقط «داداشی» باشم. من عاشقشم. اما... من خیلی خجالتی هستم... علتش رو نمی‌دونم. روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت: «قرارم بهم خورده، اون نمی‌خواد بامن بیاد». من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچ کدوممون برای مراسمی همراه نداشتیم با هم دیگه باشیم، درست مثل یه «خواهر وبرادر». ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید. من پشت سر اون، کنار در خروجی، ایستاده بودم، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می‌کردم که عشقش متعلق به من باشه، اما اون مثل من فکر نمی‌کرد و من این رو می‌دونستم، به من گفت: «متشکرم، شب خیلی خوبی داشتیم» و گونه منو بوسید. می‌خوام بهش بگم، می‌خوام که بدونه، من نمی‌خوام فقط «داداشی» باشم. من عاشقشم. اما... من خیلی خجالتی هستم... علتش رو نمی‌دونم. یه روز گذشت، سپس یک هفته، یک سال... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید، من به اون نگاه می‌کردم که درست مثل فرشته‌ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. می‌خواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی‌کرد، و من اینو می‌دونستم، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی، متشکرم و گونه منو بوسید. می‌خوام بهش بگم، می‌خوام که بدونه، من نمی‌خوام فقط «داداشی» باشم. من عاشقشم. اما... من خیلی خجالتی هستم... علتش رو نمی‌دونم. نشستم روی صندلی، صندلی ساقدوش، توی کلیسا، اون دختره حالا داره ازدواج می‌کنه، من دیدم که «بله» رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه‌ای ازدواج کرد. من می‌خواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی‌کرد و من اینو می‌دونستم، اما قبل از اینکه ازکلیسا بره رو به من کرد و گفت: تو اومدی؟ «متشکرم». می‌خوام بهش بگم، می‌خوام که بدونه، من نمی‌خوام فقط «داداشی» باشم. من عاشقشم. اما... من خیلی خجالتی هستم... علتش رو نمی‌دونم. سالهای خیلی زیادی گذشت. به تابوتی نگاه می‌کنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو می‌خونه، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود: «تمام توجهم به اون بود. آرزو می‌کردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو می‌دونستم. من می‌خواستم بهش بگم، می‌خواستم که بدونه که نمی‌خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما... من خجالتی‌ام... نمی‌دونم... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.»‌ای کاش این کار رو کرده بودم.. با خودم فکر می‌کنم و چشمانم پر از اشک شده.




نوع مطلب : شعر ، متن ، داستان، 
برچسب ها : عاشقانه، داستان عاشقانه، داداشی،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 1396/01/23 13:11
A person necessarily lend a hand to make seriously articles
I might state. That is the very first time I frequented your web page
and to this point? I surprised with the analysis you made to create this actual publish incredible.
Fantastic task!
شنبه 1396/01/12 20:55
It's appropriate time to make a few plans for the future and it is time to be happy.

I have read this put up and if I may just I desire to recommend
you some attention-grabbing issues or advice. Perhaps you can write subsequent articles referring to this article.
I desire to learn even more things approximately it!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
 
 
بالای صفحه
 
Online User